نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
حوا ، هوای بنده شدن دارد

حوا هوای بنده شدن دارد

...گذشته بود

هر چه گذشت

من

پای چشمه ایی که سالها پیش آدم مرا و کودکمان را گذاشت و رفت ،

ماندم ، ایستادم ، جنگیدم ، ساختم ، زندگی کردم

کودکم

آنقدر بزرگ شده

که داریم برایش دست بالا میزنیم

درون من

کودکی که پیش از این فقط چرخیدن و ظربه ء دست و پاهایش را حس میکردم ، آنقدر مرد شده که معنای زندگی کردن را بفهمد

و آنقدر مسئول شده که بماند ، روی داغ ـ همین زمین ، بسازد اما نسوزد

آنقدر بزرگ شده که به زودی

برایش یک دوست یک همراه را بروم خاستگاری

من ...

مادر پیر و کهنه ء فرتوتی نیستم

من مهاجرم

من ساره را هاجر بودم

من از ساره ...تا هاجر ...تا دل کندن از هر چه که دل بستنی ست ، هجرت کردم

پس از این ابراهیم

حتی اگر برای سر بریدن کودکمان میآیی ...

من ...شاید پیش از تو ، او را به قربانگاه برده باشم

نترس

گردن کودک من آنقدر کلفت نیست که چاقویی ان را ببرد

گاهی یک شمشیر میتواند آنقدر درست از وسط چیزی گذشته باشد که تو دردی را حس نکنی

گاهی میدانی نه گوشتی هست و نه استخوانی ...نمیدانم برایت چگونه بگویم

میدانم که یک جایی

به دلیلی که نمیتوانم توصیف کنم ، برندگی یک شمشیر ، بریده شدن یک وجود را الزلمی نمیکند

...

خدای تو آدم ،

حوا را

آنقدر بنده کرد ...که گاهی یادش برود هست

گاهی نفهمد که خدا یک موجود جدا از بنده ست

...گفته بودم ادم

تمام قصه ئ آدم و حوا

و روئیاهای باردار شدن

و کودکی که زاده باید میشد ،

خیال نیازی بود که پاسخ داشت ...

من فهمیدم ، زیبایی این قصه جایی بود که تو بتوانی بپذیری که ساره و هاجر هر دو یک موجود بودند ...

و آدم و ابراهیم شاید هر دو یکی و آدم و ساره و آدم و هاجر وحوا و ابراهیم

بازی کوتاهی ست اینهمه قصه

همه را بگذار

اصل

تمنای وصل تو بود خالق

اصل

یک حقیقت مداوم بود که در هیچ مداری نمیچرخید

....

اصل ...هوای بندگی بود و به قول تو پرستش .

.

 

پایان   

نویسنده : در ساعت <#time#> روز پنجشنبه، 13 اردیبهشت، 1386
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



بنويس...

 دستم نمينوشت ....حال مرگ داشتم ...

نه برای اينکه آدم را شايد بايد ميگذاشتم و ميرفتم ...

نه برای اينکه همه عشقش همه حرفهايش در سرم تکرار ميشد و اشک نميگذاشت ببينم ...نه ....نه

 يادم هست ... فرشته ايی که زندگی ام را رنگ ميداد ...وقتی برای اولين بار عصيان کردم ...دعوايمان شده بود ...من با فرشتهء روشنايی هايم گفتم ...تو اگر نميخواهی نخواه ...تو اگر نميمانی نمان ...من ...

گفت : نه حوا..... نه ....صبور باش ...بگذار او بخواهد ...بگذار او به وقتش ...تو را به خدا حوا ...

من فکر ميکردم با او لج ميکنم ... رفتم يقهء سرنوشت را گرفتم ...فردا صبح سر پيچ جاده عشقم را - که ملک خدای روشن بود- فروختم به بی سر و پايی به چند سکهء سياه که خدا داند چقدر زر و دينار صرف کردم و تکه های خورد شده اش را از گوشه و کنار همه ء دنيا سر هر بازاری باز پس خريدم ...

بنويس ...بنويس ... چه بنويسم اخر ...اعتراف به چه کنم؟ اعتراف کنم که عشق شيرينم به او را از سر بی ايمانی آنقدر نابجا فروخته بودم که آدمم وقتی سر وقتش پيدا شد آه از سوز دل کشيد و گفت چه کردی حوا خدا داند که به حال کسی تا بحال چنين دلم نسوخته بود وای از اين هيبت وای ی ی ی ی...برو باز پس بخر هر چه فروختی

و اين روز آشنايی من و آدم بود ....

 باور نميکنم ...من اينهمه درد را خودم رقم زده باشم ...برای آنکه آنقدر کله شق بودم که از خدا قهر کردم ...که نرفتم به نماز و عبادتش مگر برای عشق بنده اش مگر برای دعا برای بنده های ديگرش ...برای هر که جز خودش .

قهر از که کرده بودم ....نفهميده بودم ...نفهميده بودم خودش ميداند درد داشتم ...دردم آمده بود از آنچه گذشته بود و او عالم هست ......

 ديشب ...وقتی از درد نيم هوش بودم ...صدای ادم در گوشم می پيچيد

 : -- حوا جان ...ميدانی برای چه خلق شديم من و تو ؟ ....

نه آدم نميدانم --- نيافريديم جن و انس را مگر برای عبادت -از قرآن ميخواند- ...من اين آيه را شنيده بودم ...من اين آيه را سالها پيش از عزيزترينم از روشن فرشته ايی که زندگی ام را رنگ شاد ميزد شنيده بودم همان سالها که برای خدا ميرقصيدم ...همان سالها که فرشته می ايستاد و مست ميشد از رقص من که چه حالتی بود ...چه حسی ...که سالهاست تشنه اش مانده ام .

 -- : می شنوی حوا جانم؟ ...تو را بخدا حرفم را درک کن حوا ....يقين کن و از اينهمه منيت بگذر ...تو چکاره ايی حوا در برابر علمش و حکمتش ....تسليم شو ...به قدر جنينی که آرام گرفته در بطن مادرش ...تسليم شو و رشد کن ...

 بنويس حوا بنويس ... دلم گرفته خدا ...تو خودت ميدانی که ....من برای چه رفتم را ...دردم آمده بود شرايط را ...عشقی در من رشد کرده بود که باز پس گرفتی اش ...

فرشته ميگفت آرام باش حوا ...به خداوندی اش فتنه ست آزمايشت ميکنند آب ديده ات ميخواهند ...بشنو و آرام بگير از اين درگاه به قهر نرو عاشقت هستند اينجا دوستت دارند کجا ميخواهی بروی حوا؟ زمين پر از دزد است پر از راهزن است ره ات ميزنند دزدت ميکنند ...بمان ...دردت را التيام خواهند داد ...بمان و صبور باش ...

ميدانی درد بيش از آن شد که تحملم باشد خدا تو خودت ميدانی برای همين هر کجا رفتم مواظبم بودی ...زمين خوردم دستم را فرستادی بگيرند لباسم را بتکانند ...دست بگيرند دورم که اگر غش ميکنم سرم به سنگ نخورد ... من ....

 من امشب دوباره به گريه آمده ام ...چنان که به گريه از خانه ات رفتم ... همين ماه رمضان امسال بعد از سه سال که از ان رمضانی که قهر کردم سرگردان کوچه و بازار بودم ...سنگم زدند ...خوارم کردند تهمتم زدند ناروايم گفتند راندند گفتند تو از قيافه ات معصوميت ميبارد تو به درد دزدی هم نميخوری ....به درد بدی نميخوری به قيافه ات نميآيد ...برو بچه سر همان سجاد ت بشين . ... و من آمدم به گله ...يادت هست؟ ببين خدا تو که من را نخواستی ...مرا هم که انقدر پيش خودت بار اورده ايی که جز تو کسی هم نخواهد خواست ...در جمعی جز جمع تو راهم نيست ...مردم از درد تنهايی جانم را بستان ...من ديگر بريدم .

 و فردا صبح آدم را آفريدی ...

گفته بودی بيايد مرا که بيهوش افتاده بودم وسط آن بيابان برساند به آبادی من همانوقها که بر دوش مرا ميبرد از سر انهمه عشق که تو در من خلق کرده بودی ...به ياد روزهايی که دختر لوس خانه ات بودم ...به ياد همه خوبی ها و خوشی دل دادم به آدم...

حوا شدم دوباره . آنقدر حوايم کردی که آدم روزگار آدمی زاد بودنش يادش آمد ...آنقدرم به عشق رقصاندی که مست شد ...بی آبرو کردی و آبرويم را خريدی جرعه جرعه از گوشه گوشهء بازار ...تا راز آمدنش را گفت

 : من آمده بودم حوا ...به عشق که مرا عشق زاده بود ...تا به تو بگويم که لا اله الا الله ...و بگويم که خدا عشق است و عشق خدا ...و بگويم ...نيافريدند مرا و تو را جز برای پرستش بشنو حوا جانم درک کن عزيز دلم يقين کن عزيز کوچک خداوند که به خدا از اين رويم خود او فرستاد ...که او خواست او کرد از انرو که وظيفه کرد بر خودش رحم و رحمت به مخلوق را ...

 بنويس حوا ...ميبخشد ...بنويس عاشق است بنويس ... خدا يا ...هوای بندگی به سر حوا نه امروز و ديروز دارد ...تو شاهدی که سر سجده نگذاشتم مگر به مقابل تو ...که از همه جا بريدم و به تو رسيدم که اياک نعبد و اياک نستعين...تو خودت ميدانی عاشق بودم ...درد عشق آواره ام کرد ...عشقی که تو دادی و من باز پس گرفتنش را ميدانستی تاب نداشتم ....

 امروز اما ...رضا دادم ...که از تو آمد و به تو برگشت ...که من مالکش نبودم ...من فقط آنقدر خوشبخت بودم که داشتنش را در کنار من بودنش را حس کردم ....و تو ميدانی خواستنم از سر عصيان با تو نبود

ذاتم بود ...ذات عشقم بود

 ميدانی که اين سه سال يواشکی چقدر دلتنگت ميشدم ...عکس رخت را چه جام ها که گرفتم به دست تا بی آنکه نگاهت کنم ببينم چون من عاشق بودم ...عاشق درد ديده ات بودم ميدانی .. امشب ميدانی ...امشب که وا داشتی مرا ادم بياورد خانه ات ...حالم را ميدانی ...و ميدانی انقدر بی تو رنج ديده بودم که اگر نميامدی جلو در آغوشم بکشی تمام مهمانی ات را ميگريستم ...

من دوستت داشتم و دارم ... ميدانی ...ميدانم ...اگر نميدانستی نميفرستادی پی ام ...عاشق بودی ..عشقم را خواستی اگر نه برم نميگرداندی ... تو خودت ميدانی ...چه قضاوتها که کردند مرا مخلوقاتت ..کافرم خواندند ...گفتند از تو قهر کرده ام مطرود شده ام ...تو اما امده بودی دنبالم ...تو برم گرداندی ...تو ميدانستی چه کشيدم چه کشيده بودم مگرنه خدا ....مگرنه ؟ ....

بنويس حوا ...

بنويس تشنه ايی.... تو تنها ميدانی چه شبها که يواشکی شعر های عاشقانه برايت ميخواندم ...چه شبها که وقتی ادم بر دردهايم مرحم ميگذاشت ميگفتم

:...آدم دردم ميايد از او بگو ...

دلم تنگت بود تو ميدانی ...ادم ميشنيد ... و امشب که ادم برم می گرداند به تو...چه خوش است در آغوش تو تا سحر خفتن ...چه خوش است درد اينهمه وقت را آرام دانه دانه در گوش تو گفتن...

 و بدان اگر من امشب دوباره خانم کوچولوی تو شدم آدم خالصانه خواسته بود برم گرداند ...می توانست برای خودش بخواهد ...می توانست خيلی کارها کند خيلی چيزها بخواهد...می توانست مرا در خانه خودش نگه دارد ...

تو را به خدايی ات قسم ...تو را به ميهمانهايت و مهمانی ات...تو را به تمام خوبی هايت ...تو را به عشق خود من قسم ....تو را جان حوا قسم آدم را ....تو عاشق تری ميدانم ...تو آخر خدای آدمی ...تو خالق آدمی ...خير خواستن و خوب کردن ذات توست ....

 دعای بنده در حق بنده خدايا فکر ميکنم قشنگ ترين آفريده ات باشد

 

نویسنده : در ساعت <#time#> روز یکشنبه، 9 مهر، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



اب

آدم رفته بود ...

من هنوز مست خيال بودنش بودم ....از اين بستر گرم و نرم گویی بلند نمیخواستم بشوم تا اینکه خورشید وسط آسمان رسید ...تنم را سوخت ...حس کردم

...اوایل هنوز از خیال مست بودم ...فکر میکردم رفتن آدم بازی عاشقانه ايست و او همینجا ها یک جایی چشم گذاشته تا من بروم پیدایش کنم ...تنهایی و سکوت بیابان خیالاتی ترم میکرد صدای دور شدن و تاختن اسبش  از ناکجا در بیابان میپیچید و نمیتوانستم تشخیص بدهم دارد دور میشود یا نزدیک ...

هوا به شدت گرم بود ...شاید پیش چشمم سیاهی میرفت یا از گرما خیال به سرم زده بود ...سایه اش را روی کوه میدیدم ...سرخوش میشدم داد میزدم دیدمت دیدمت و پیش میدویدم ...میدویدم و نمی یافتمش ...یکی دوبار اول خودم را قانع کردم که دارد اذیت میکند تا پیش میروم قایم میشود ...کم کم ترس برم داشت ...وسط واقعیت قرار گرفته بودم ...از حقیقت ترس داشتم ...وسط مروه و صفا ایستادم ...صدایش کردم ...اگر هستی بیا بیرون ادم ...تو را به خدا ...من میترسم ...بیا بیرون ...آدم اگر هستی ..بازی بس ...تو را به خدا اگر هستی بیا بیرون ...من میترسم ...صدایم در باد بین کوه صد بار پخش میشد ...بعد ها که آرام گرفتم خدا خدا کردم نشنیده باشد ...دلش را صدای زجهء من از ترس ریش نکرده باشد ....لابهء من برش نگردانده باشد ....

خیال میکردم قایم باشک است...برگشته بودم به کودکی ام...به همانجا هایی که برای اول بار ها خیال را مشق کردم ..همان وقتهایی که برای اول بارها روشنایی را خیال میکردم که شبها در نورش برای خدایی که نمیشناختم اما دوست میداشتم شعر بنویسم...برگشته بودم ....

چند وقت مثل بچه ها گریستم ....روی شنهای گرم قهر کردم و دراز کشیدم روی زمین و بی صدا به عادت گذشته اشک ریختم ...همانگونه مثل کودکی هایم  از گریه روی همان شنها خوابیده بودم ...تا....

 گرما کودکم را بیتاب کرد ...تشنه شد ...بیدارم کرد ...

آفتاب داغ بیابان و سوز فراق و هجران  پوستم را که هیچ استخوانم را هم سوخت ...سوختن را لمس کردم ...

گرمم شده بود ...عروسک کودکی هایم را بغل گرفتم و از شیشه ایی که پیدا نبود چطور پر از شیر میشد و چطور خالی  نوشاندم ...آرام شد نشاندمش روی زمین ...

....نشسته بودم روی زمین زیر همین درختی که گاه میروم زیرش مراقبه میکنم و یا ستار میزنم ....

همانطور که روی زمین بود ...حس کرد ....

لمس کرد

...دستم را روی علفها کشیدم ...دلم میریخت ...نمیتوانم وصف کنم ...کمتر آدمی حس کرده باشد آنچه من تجربه کردم ....واقعیت را لمس کردم و فرقش را با خیال ...واقعیت بزرگ بود ...کمی هم شاید خشن بود ...هنوز دستم میلرزید ...برگ علف در دستم میلغزید ...راستش را بگویم حس میکردم از لمسش عاجزم ...دلم میریخت ...کمی شاید میترسیدم ....فشردمش ...فشردم و دلم ....نمیدانم ....فقط میدانم بعد از سالهای سال اول بار بود که چیزی واقعی را لمس کردم

کودکم روی شنها نشسته بود ...با دو دستش با شنها بازی میکرد ...لمس میکرد ...اینطرف و آنطرف میریختشان ...در مشت کوچکش میفشردشان ....

حس کردم میخواهم چیزهای دیگری را لمس کنم مثل بچه ایی که اول بار چیزی در دستش حس کرده باشد میخواستم همه چیز را بگیرم بفشارم به دهن ببرم .....عروسک کوچکم را گرفتم ....برای اول بار در همه سالها ...چقدر سخت بود درک اینکه نفس نمیکشد و زنده نیست ...زنده نیست و حس ندارد ...آنقدر که میشود به زمین کوبیدش ...آنقدر که حتی اگر پاره شود هم به هیچ کجا بر نمیخورد دردش هم نمی آید ....خنده دار نیست ....اما من با اینهمه سن و سال سختم بود عروسکم را به زمین بکوبم و مطمئن باشم کار درستی میکنم ....سختم بود که چیزی را در دستم گرفتم که مطمئن بودم هیچ حیاطی در ان نیست ....داشتم شاید سطحی بین میشدم ....حس میکردم صداقت و پاکی کودکانه ام تحلیل میرود ...ترجیح میدادم این احتمال را بدهم که این عروسک زنده باشد و دردش هم بگیرد اما نتواند حرف بزند نتواند ارتباط برقرار کند آنسان که من سالهای سال نتوانسته بودم از دنیای درونی ام حرف بزنم و همسن و سالهایم مثل همین عروسک کوبیده بودندم و نتوانسته بودم ارتباط برقرار کنم  نتوانسته بودم از دنیای خودم با آنها حرف بزنم

خب ...در دنیایی که همسن و سال هایم حتی میتوانستند خیلی راحت حتی یگدیگر را تکه پاره کنند من که نمیتوانستم حتی این عروسک چند دلاری را برای اینکه ثابت کنم هیچی نمیشود تکه تکه کنم مسلما تکه ناجور بودم ....قطعهء پازل دیگری بودم اصلا ..همه چیزم فرق میکرد گذشته از ظاهر و رنگ و ابعادم  کلا با این پازل اصلا ساختارم فرق میکرد...

بگذریم ....آدم ولی در این پازل طرح خورده بود ....این آنچه بود که من فکر میکردم ...میخواستند توانایی داشته باشم که حتی در این پازل هم بگنجم ...قابلیت هایم باید بیش میشد شاید ...شاید باید آنچه تنها من تحربه کرده بودم اینجا برای چندی کنار میگذاشت تا از آنچه بقیه تجربه کرده بودند عقب نمانده باشم ...

آدم....

آدم ...

کودکم با شنها بازی میکرد ...لذت میبرد ...من هم از دست کشیدن به صورت این کودک از دیدنش برای اول بارها و از لمس کردنش لذت میبردم

دست کوچکش را پیش می آورد انگشتانش روی صورتم میدوید ....من مست لذت بودم نمیدانم چرا ولی اشک میریختم ....نوک انگشتش خیس شد ...دستش را پیش چشمش گرفت ...نشان من داد و گفت ....آب....

آب

اب...

من آب و اب را از هم تمییز نمیدادم ...به فکر افتادم ...نگاهم پی سایهء آدم روی کوه دوید ...دیگر سایه ایی نبود ...میدانستم دیگر از ما خیلی دور شده ...شاید رسیده باشد ...بگذریم ...کودکم را در آغوش گرفتم ...پیش چشمم آن دورها همانجا که سایهء آدم را دیده بودم سبز میآمد ...باید انطرف ها چشمه ایی باشد ...

 

نویسنده : در ساعت <#time#> روز سه‌شنبه، 7 شهریور، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



بسپار به خودش

آشفته بودم دریای آرام و بیخروش دلش را

گردابی شده بودم ناآرامی میکردم و نا آرامش میکردم

 ....آتشی شده بودم ...بر او میسوختم و میسوختمش ...

میدانستم نباید و سیب میخوراندمش ....هوس خوردن این سیب آنقدر به دل خودم بود که دیوانه وار او را میخوراندم ....

او ....بیچاره او ...مست بود ...دیوانه ء دیوانگی های من شده بود ....گاهی به هوش میآمد و میگفت ....با من چه کرده ایی حوا ....من مست و مدهوش تمام تنم را عرق سردی میپوشاند میگرفتمش به بر جام می ام را میگذاشتم دهنش  و باز مستش میکردم

...از پا انداخته بودمش ...زیر دستم گرفته بودمش و او مست بود ...تب داشت ...نمیتوانست بگوید نه ....

آتشم تا خاکستر میشد ...تکه های سیب تف کرده اش را روی زمین میدیدم و به خودم میگفتم ....نه حوا ...خدا نمیبخشد

بیچاره آدم ....یادم هست بار اول که سیب گذاشتم به دهنش ...تف میکرد ...داد میزد ...نمیخواست ....اما گویی سم اثر کرده بود معتاد این سم شده بود کم کم ....جدیدا تا میآمد میخواست ....کشش پیدا کرده بود ...این گرد مرده را میگرفت میبویید میبوسید ...قربان صدقه میرفت ...دیوانه وار ....

دیوانه شده بود ....

بس دیوانگی از من دیده بود شاید

 

.........

من ...

میخواستم بنده گی کنم ...اما نمیشد .....با این سیب که خورانده بودم به آدم ...خدا نمیبخشید  ....خدا دلش برای آدم میسوخت ...من هم ...من هم ....

دیگر اما معتاد شده بود ...من خودم هم معتاد بودم ...چطور ترک میدادمش؟ ....این گرد ...خانه مان را داشت بر میانداخت ....این سیب خشک شده آنچنان دیوانه اش کرده بود که دیگر حتی خودم نمیتوانستم کنترلش کنم

میدیدم ....اما ....

مثل همیشه ...باز  شاید باید میرفتم دم در خانهء خدا و میگفتم ...خدایا ...خدایا ...خدایا

دوستی خاله خرسه ام آخر کار خودش را کرده بود ....

من ادم اما به تشویش تو ...به این اعتیاد تو ...به اینهمه نگرانی و دلواپسی که برای من داری ...راضی نیستم ...

میبینم ایستاده ایی ...از راه که میرفتی کجت کرده ام ....کاش میخواستی ...میگذاشتی مرا و میرفتی ....

برو آدم ...بگو دستت را بگیرند و بلندت کنند (خواب است و بیدارش کنید ...مست است و هشیارش کنید )  ....بیدارت کنند ...ببرند

مرا ....مرا به دوش نکش بیش از این ....دیدی ؟ روز اول که به دوشم میگرفتی یادت هست؟؟؟

گفتی:

-  ....نه ....نمیگذارم اینجا بمیری ...میکشمت به دوش حتی اگر نخواهی...بگذار ببرمت حوا ...ببرمت تا آب تا چشمه ایی ....سهم آب خودم را بگذارم دهن تو ...که اگر تشنگی باشد تو را نباشد ...مرا باشد ...

من تشنه ات کردم ...و لب های ترک ترکت دیوانه ام میکند ...

گرفتی به دوش ...تشنه تر شدی ....بار ها بر پشتت تشنج شدم و زمینت زدم ...زخمی ات کردم ...چنگ کشیدم به تنت از سر درد خودم ....

آدم ....آدم ...آدم

برای چه به دوشم گرفتی ...گفتم مرا بگذار و برو ...گوش نکردی ...گوش نکردی آدم ....گفتم گرفتار میشوی گوش نکردی ...گفتم اگر به دوش کشیدی باید یک عمر به دوش ببری ام ...گوش نکردی آدم ...گفتی ولی نمیگذارم اینجا بمیری ....

کاش گذاشته بودی آدم

 میبینی ؟ حتی قلمت را شکسته م ...حتی دستوری که میگیری را شکسته م ....دیگر حتی اگر نخواهی به دوشم بکشی دنبالت میدوم و بر شانه ت مینشینم ...عادتم شده گویی ...

اما آدم ...اینجا ...سر همین چشمه زمزم ....در همین بیابان ...من امنم ...خیالت راحت...

مرا و کودکمان را ...بگذار و برو ....بگذار و برو ...برو و بر نگرد مگر وقتی که دستور بدهند حتی همین کودک را سر ببری

آدم ...

تو را به خدا ...

سر همین چشمه ...من اینجا امنم ...من اینجا شاید آنقدر خیالاتی شده باشم که ۷ بار مروه و صفا را پی آبی که تو سالها دهنم گذاشته ایی بدوم ...اما ...اسبت را زین کن ...بیش از این به دوشم نگیر و بیش از این جدا شدن از تو را سختم نکن ...

بگذار و برو ....بگذار و راهت را برو ....اسبت را هی کن ....نخواه من هی اش کنم ....نگذار به جایی رسیده باشم که به زانو بیافتم رفتنت را ...

آدم ...

خاطراتت یادم هست ...همه شبهایی که سر سجده بوسیده ام ات ....بلند شو آدم ...دیر میشود ...بلند شو ...به شب میخوری در برگشت ...میترسم دیر بشود ...دزد ها بیایند سراغت ...میترسم در این شب تیره آدمم را خطری باشد ......بلند شو .......تا شب نشده برگرد .

بلند شو آدم ...بلند شو و راه بیافت....راه بیافت  و برگرد ....برگرد و بسپار به خودش ...

نویسنده : در ساعت <#time#> روز یکشنبه، 5 شهریور، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



دست بزن آدم ...

باشد آدم قبول ....

بزن ...الحق خوب ميزنی ...

رقاص آخر تا بحال در سوگ نديده ايی ...رقص در آتش و خاک و خون نشنيده ايی

بزن ...هر قدر قدرت داری ...اين يکی بيش قداست دارد ...

حداقل من را زده ايی ...زورت به من رسيده ...بهشت وعده شده ات را هم خودت می دانی خورده و نخورده دعا کرده ام و می کنم ....زندگی جاودان خواستنت هم دست من نيست ذاتم است، دست دل است و دل دست هو ....تو هم اگر به غيرت خون می زنی وگر به شور جنون ....تسليم طرح من زده خالق تو . 

همان به که هر چه درد هست به دل من باشد و تو اگر ذره ايی خبر سانسور شده و قاب شده می بينی گوش من را  - که خدا می داند پيش تو سلاح که هيچ سپرم هم افتاده - بگيری و مردانگی ات را مگر اينگونه نشان بدهی  ...بد نيست... شکر ...زنده ايی آنقدر که بجای شب نشينی و شراب و زن و حال و هول، سوختن اينسان دلت را مي سوزاند...مرا هم باور کن سر دردم اگر به رقاصی و چون اينها بند بود پی سيلی که تو ميزنی نمی دويدم .

فقط آدم ...

داشتيم رقاصی حوا را يک تنه ...تنها ...يکه ...به قاضی رفتن؟؟؟  

بگذريم ....هنوز هم فکر می کنم زدن چون من يي کارايی اش بيشتر از خمپاره به خود بستن و بيهوا  وسط ميدان مين رفتن باشد . 

نویسنده : در ساعت <#time#> روز سه‌شنبه، 10 امرداد، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



دلم گرفته بود ...

يادم هست آدم ميگفت ببين حوا ، عمر عشق قدر اين غنچه ست ميشکفد ،يکی دو روز هست و بعد پرپرش ميزيرد به خاک ...من می گفتم:  نه آدم ...عشق از اوست عشق جاودانه ست ....

يادم هست وقتی سيب را دندان ميزد هنوز زمزمه ميکرد جز هو هيچ چيز جاودانه نيست مگر از هو باشد ...تو عاشقی حوا چشمت حتی همين گل را جاودانه می بيند

 بعد از اينهمه وقت ...نمی دانم حق با کداممان بود ...برای او.... راست ميگفت شايد عشق آمد و رفت ...من.... هنوز بوته ايی که کاشته بودم در حياط گل دارد

 

نویسنده : در ساعت <#time#> روز سه‌شنبه، 3 امرداد، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



خواهی بيا ببخشا ....خواهی برو رها کن

ستاره ها را بشمار ...

من از شاخ شمعدانی روی خاک افتاده سبز خواهم شد

و روی همين گلدان شکسته گل خواهم کرد

نبخشودن ذات تو نيست

از اينهمه ستاره فقط يکی را به من ببخش

آخر نميدانی چقدر دلم ميخواهد مشت کوچک لرزانم رابگيرم جلويت و بگويم دستت را بگشا

قول داده بودی روزی که ميآيم مثل باد بدوی...

دست خودم نيست اگر اميدوار بودم باد مرا ببرد تا اوج

هنوز حماقت زنانه ام را دارم ميبينی؟

باور کن يواشکی هنوز دلم ميخواهد حتی باد را مالک باشم

حتی ستاره را حتی همان شاخ شمعدانی شکستهء تو را ...هر چند فکر ميکنم بدانی ...همه شان را ميخواهم بگيرم و به تو ببخشم ....

همه زندگی همين مگر نيست ...از خدا ميگيری و قربانی به خودش ميکنی ...

من خيلی سعی کردم آدم بشوم اما ...چه کنم ؟ هنوز دلم ستاره و باد و شمعدانی ميخواهد و هنوز فکرم مشغول است که وقتی آمدی برايت بايد چه هديه بياورم

ميبينی آدم ؟ هنوز حماقت بچه گانه و زنانه ام را دارم

نویسنده : در ساعت <#time#> روز دوشنبه، 2 امرداد، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



صبح بود ...صبحی که دلم شورش را ميزد...بيدارش کردم ...دلم شايد به قدر آدم و به اندازهء قدر آدم در دلم  شور ميزد

ميخواستند ببرند محاکمه اش کنند ...نه در محظر خدا که اگر خدا بود ميشد گريهء حوا دلش را رحم بياورد  ...در گوشه ايی که نه عدل حاکم بود و نه عشق ...من برای آدم می ترسيدم

چند روز پيش ...من نميدانستم ...به من آخر نگفته بود ...من از کل اين بازخواست هيچ نميدانستم و وقتی گفت آنقدر ديوانه شده بودم شايد که آزردمش ...آزردم ...من حوا ...آدمم را آزردم ...من که خدا شاهد هست به آزار او راضی نيستم

قهر بود ...بی حرفی ...دلم ميخواست سر ميکوفتم به سنگ...در همچون شرايطی درد مظاف شده بودم ...بر شانه های کوچک او باری شده بودم اظاف بر بار همه سختی ها ...

ميبردندش ...و از اينهمه خلقت گويی هيچکس جز خودش برای دفاع از گناه نکرده نبود...

  من اينجا به رسم دوستی هم که شده بايد التيام دهندهء  دردش ميبودم و نبودم ...من هم ندانسته جزء دسته ء دردها و رنج ها روبرويش ايستاده بودم اما دلم نمی خواست دلم می خواست بجای روبرويش کنارش می بودم...جای اين پشتش ميبودم پشتوانه ميشدم ...جلو يش ميبودم سپرش ميشدم...اما ...نميدانم ...کدام دست مرا وا داشته بود مقابلش ...جايم اينجا نبود     

من ايستاده بودم مقابلش و انگار به زور داشتم سيب ميچپاندم توی دستش ...او مسموم از همين سيب شده بود ...بالا ميآورد ...می افتاد به زانو ...من آنقدر کور شده بودم گويی که نمی ديدم...اما ...امشب دلم هوای ديگری داشت ...به خدايی خداوندگار قسم دلم فقط می خواست سلامت و شادی اش را ...که خدا شاهد هست ...و اگر ميشد تمام خوشی های خودم را حاظر بودم بدهم و تمام ناخوشی هايش را بگيرم

از بد دنيا آنسان شده که گويی فقط حرف زده ام ...لاف زده ام

نه ...به خدا نه ....به حرمت اين اشک ها نه...به همهء سرمستی ها و روشنايی ها نه ...من فقط راه نداشتم فقط هيچوقت اختيار نداشتم ...  يکروز از شباهتم به فرشته ها لذت ميبردم ...امروز نه ...امروز از اينکه بازيچه ء دست دنيا آنسانم که آنچه می کنم به اجازه و عدل و عقل خودم  نيست راضی نيستم و امشب می خواهم بروم باز در خانه ء او ...

فقط او عالم است دل حوا را...فقط او سميع است ريختن اشکهای بی صدا را ...فقط او قادر است نشدنی ها را....فقط او شاهد است دوست داشتن را ....فقط او عادل است گناه نکرده را ....فقط او ...به او بگوييد حوا گفت ....

آدم را سر بريدم ....خودم را دلم را زير پا گذاشتم ...امشب بشنو ....امشب پاسخ گو ...امشب ميخواهم تا صبح در خانه ات بس بنشينم ...امشب آخر دلم مثل سير و سرکه ميجوشد

نویسنده : در ساعت <#time#> روز یکشنبه، 1 امرداد، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



به خانه انس گرفته بودم کمکم ...برگشته بودم باز به حوای آدم شدن ...

اما ...مانوس نميشدم با خانه ...حوای آدم ميشدم و دلم هنوز هوايی بود....بيچاره آدم بوته ء ياسی کاشته بود که آبش ميداد و تشنه بود آفتابش ميداد و زرد ميشد ...دل آدم هم ميگرفت

من آدم را ميکاويدم ...اگر شده درون و برونش را باز ميکردم ،گاه ميخراشيدم،  پی چيزی ميگشتم ...حسی ميگفت درون اين همه سادگی و تشنگی چيزی هست ...يا شايد التهاب تشنگی مجنونم کرده بود ....شيدا و رسوا می خواستم از همه چيزش سر در بياورم می خواستم حتی کنج متروکترين گوشه های روحش را با ذره بين بگردم پی دلتنگی هايم

او ....او ميدانست گنج نهفته ايی نيست ...به قدر من کنجکاو گشتن و خواشتن نبود

يکی به آدم گفته بود گمشده اش اينجا نيست

  من همهء مدت در سرم گمشده ام تکرار ميشد ...دلتنگش ميشدم ...فرياد ميکشيدم ديوانه ميشدم ...ميلرزيدم ...از هيجان ۲۳ سال تشنج ميشدم ...

يادم بود ...به گمشده ام قسم يادم بود ...واضح ....کامل ...يادم بود آدم را خوابانده بودند روی تخت يادم هست گريه ميکردم التماس ميکردم ...يادم هست يکی مرا برد پيش خودش نشاند سرم را گذاشت به زانو  ...آرامم کرد ...گفت همه چيز خير است حوا ....همه چيز به خير است...يادم هست دستش را گذاشت بر سينهء آدم...يادم هست نفس آدم برگشت ...قلبش باز دوباره زد ...نفس کشيد... يادم هست دهان به دهان نفسش داده بود دم به دم آدم شده بود ... با همه خدايی اش ...پيش چشم همهء خلقت ...وقتی فرشته ها آبقند به من ميخوراندند...من ميديدمش دم خور آدم شده بود ...چشم همهء عالم گرد شده بود ... صدای ابليس را ميشنيدم که ميگفت ...رحم زيادی ميکند خدا ....

راست ميگفتند خودش به من گفت از سر عشق من و آدم را بخشيده بود...

دلم برای او تنگ بود ...  آدم عطر دست او ميداد...

 من دلم هوای بندگی داشت ...بندهء آدم نميتوانستم بشوم ديگر ...تا به آدم دل بندگی ميدادم ..جای دست او را بر پيرهن آدم ميديدم ...ديوانه می شدم ...دلم هوايش ميکرد ...پس ميکشيدم ....آدم نميدانست دردم از چيست ...از پس کشيدنم رنجور ميشد ....نميدانست ميترسيدم باز بنده اش بشوم نميدانست دلم چقدر تنگ يک لحظه سر به دامن گمشده ام گذاشتن بود  ....آدم از بنده نبودنم دلش می گرفت دوست نداشت بيايد همسطح آدمها بشود ...دوست داشت خدا باشد ...من خدا گونه ببينمش...من عهد بسته بودم هيچ آدمی خدا نشود ...حتی انالحق را توبه کرده بودم

دلم با آدم بود نه که نبود ...حوای آدم بودم ...

اما اينکه دلتنگ گمشده ام بودم برای این بود که دلم بیش از همه چیز هوای بنده شدن داشت.

برای بندگی ...جز او .........هیییییییيچ کس را  نمی خواستم ....جز او ....همممممممممه را توبه کرده بودم ...حتی از جان عزيزترم را ...حتی جان عزيز خودم را ...حتی آدم را

نویسنده : در ساعت <#time#> روز جمعه، 30 تیر، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



صبح

...راهبه رفته بود و من رفته بودم توی خانه  ...

اما غریبه بودم ...شاید چون حس میکردم فضای خانه بوی زن غریبه ای میداد که با آدم شاید ...

دیوانه میشدم ...

دور میایستادم ...میخواستم بروم ...دوست داشتم آدم جلو نیاید ...

آدم میدانست بیمارم ...

دلم میخواست... پیش میرفتم و پس میکشیدم ...دلم تنگ گفتن یک سلام بود ...دلم هوای چشم گفتن کرده بود

دلم هوای خواسته شدن داشت ...هوای خواستن کرده بود

اما بوی این غریبه نمیگذاشت حس کنم در خانه ام ....

آدم هیچ نمیگفت ...رفته بود در کنج خودش... من این گوشه او آن گوشه ...من سر به زانو او سر به مهر نمازش ...من نشسته روی زمین ، او بر سجاده اش ...من پریشان ، او آرام

...............................................................

دلم اما دیشب به دریا زد ...

جامه ام را کندم از پنجره انداختم بیرون ....بوی زن غریبه از پنجره رفت بیرون ...

در زدم ....وقت نماز صبح ....گفتم : سلام ...

گفت : سلام ....صبحت به خیر

نویسنده : در ساعت <#time#> روز دوشنبه، 26 تیر، 1385
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس