بنويس...

 دستم نمينوشت ....حال مرگ داشتم ...

نه برای اينکه آدم را شايد بايد ميگذاشتم و ميرفتم ...

نه برای اينکه همه عشقش همه حرفهايش در سرم تکرار ميشد و اشک نميگذاشت ببينم ...نه ....نه

 يادم هست ... فرشته ايی که زندگی ام را رنگ ميداد ...وقتی برای اولين بار عصيان کردم ...دعوايمان شده بود ...من با فرشتهء روشنايی هايم گفتم ...تو اگر نميخواهی نخواه ...تو اگر نميمانی نمان ...من ...

گفت : نه حوا..... نه ....صبور باش ...بگذار او بخواهد ...بگذار او به وقتش ...تو را به خدا حوا ...

من فکر ميکردم با او لج ميکنم ... رفتم يقهء سرنوشت را گرفتم ...فردا صبح سر پيچ جاده عشقم را - که ملک خدای روشن بود- فروختم به بی سر و پايی به چند سکهء سياه که خدا داند چقدر زر و دينار صرف کردم و تکه های خورد شده اش را از گوشه و کنار همه ء دنيا سر هر بازاری باز پس خريدم ...

بنويس ...بنويس ... چه بنويسم اخر ...اعتراف به چه کنم؟ اعتراف کنم که عشق شيرينم به او را از سر بی ايمانی آنقدر نابجا فروخته بودم که آدمم وقتی سر وقتش پيدا شد آه از سوز دل کشيد و گفت چه کردی حوا خدا داند که به حال کسی تا بحال چنين دلم نسوخته بود وای از اين هيبت وای ی ی ی ی...برو باز پس بخر هر چه فروختی

و اين روز آشنايی من و آدم بود ....

 باور نميکنم ...من اينهمه درد را خودم رقم زده باشم ...برای آنکه آنقدر کله شق بودم که از خدا قهر کردم ...که نرفتم به نماز و عبادتش مگر برای عشق بنده اش مگر برای دعا برای بنده های ديگرش ...برای هر که جز خودش .

قهر از که کرده بودم ....نفهميده بودم ...نفهميده بودم خودش ميداند درد داشتم ...دردم آمده بود از آنچه گذشته بود و او عالم هست ......

 ديشب ...وقتی از درد نيم هوش بودم ...صدای ادم در گوشم می پيچيد

 : -- حوا جان ...ميدانی برای چه خلق شديم من و تو ؟ ....

نه آدم نميدانم --- نيافريديم جن و انس را مگر برای عبادت -از قرآن ميخواند- ...من اين آيه را شنيده بودم ...من اين آيه را سالها پيش از عزيزترينم از روشن فرشته ايی که زندگی ام را رنگ شاد ميزد شنيده بودم همان سالها که برای خدا ميرقصيدم ...همان سالها که فرشته می ايستاد و مست ميشد از رقص من که چه حالتی بود ...چه حسی ...که سالهاست تشنه اش مانده ام .

 -- : می شنوی حوا جانم؟ ...تو را بخدا حرفم را درک کن حوا ....يقين کن و از اينهمه منيت بگذر ...تو چکاره ايی حوا در برابر علمش و حکمتش ....تسليم شو ...به قدر جنينی که آرام گرفته در بطن مادرش ...تسليم شو و رشد کن ...

 بنويس حوا بنويس ... دلم گرفته خدا ...تو خودت ميدانی که ....من برای چه رفتم را ...دردم آمده بود شرايط را ...عشقی در من رشد کرده بود که باز پس گرفتی اش ...

فرشته ميگفت آرام باش حوا ...به خداوندی اش فتنه ست آزمايشت ميکنند آب ديده ات ميخواهند ...بشنو و آرام بگير از اين درگاه به قهر نرو عاشقت هستند اينجا دوستت دارند کجا ميخواهی بروی حوا؟ زمين پر از دزد است پر از راهزن است ره ات ميزنند دزدت ميکنند ...بمان ...دردت را التيام خواهند داد ...بمان و صبور باش ...

ميدانی درد بيش از آن شد که تحملم باشد خدا تو خودت ميدانی برای همين هر کجا رفتم مواظبم بودی ...زمين خوردم دستم را فرستادی بگيرند لباسم را بتکانند ...دست بگيرند دورم که اگر غش ميکنم سرم به سنگ نخورد ... من ....

 من امشب دوباره به گريه آمده ام ...چنان که به گريه از خانه ات رفتم ... همين ماه رمضان امسال بعد از سه سال که از ان رمضانی که قهر کردم سرگردان کوچه و بازار بودم ...سنگم زدند ...خوارم کردند تهمتم زدند ناروايم گفتند راندند گفتند تو از قيافه ات معصوميت ميبارد تو به درد دزدی هم نميخوری ....به درد بدی نميخوری به قيافه ات نميآيد ...برو بچه سر همان سجاد ت بشين . ... و من آمدم به گله ...يادت هست؟ ببين خدا تو که من را نخواستی ...مرا هم که انقدر پيش خودت بار اورده ايی که جز تو کسی هم نخواهد خواست ...در جمعی جز جمع تو راهم نيست ...مردم از درد تنهايی جانم را بستان ...من ديگر بريدم .

 و فردا صبح آدم را آفريدی ...

گفته بودی بيايد مرا که بيهوش افتاده بودم وسط آن بيابان برساند به آبادی من همانوقها که بر دوش مرا ميبرد از سر انهمه عشق که تو در من خلق کرده بودی ...به ياد روزهايی که دختر لوس خانه ات بودم ...به ياد همه خوبی ها و خوشی دل دادم به آدم...

حوا شدم دوباره . آنقدر حوايم کردی که آدم روزگار آدمی زاد بودنش يادش آمد ...آنقدرم به عشق رقصاندی که مست شد ...بی آبرو کردی و آبرويم را خريدی جرعه جرعه از گوشه گوشهء بازار ...تا راز آمدنش را گفت

 : من آمده بودم حوا ...به عشق که مرا عشق زاده بود ...تا به تو بگويم که لا اله الا الله ...و بگويم که خدا عشق است و عشق خدا ...و بگويم ...نيافريدند مرا و تو را جز برای پرستش بشنو حوا جانم درک کن عزيز دلم يقين کن عزيز کوچک خداوند که به خدا از اين رويم خود او فرستاد ...که او خواست او کرد از انرو که وظيفه کرد بر خودش رحم و رحمت به مخلوق را ...

 بنويس حوا ...ميبخشد ...بنويس عاشق است بنويس ... خدا يا ...هوای بندگی به سر حوا نه امروز و ديروز دارد ...تو شاهدی که سر سجده نگذاشتم مگر به مقابل تو ...که از همه جا بريدم و به تو رسيدم که اياک نعبد و اياک نستعين...تو خودت ميدانی عاشق بودم ...درد عشق آواره ام کرد ...عشقی که تو دادی و من باز پس گرفتنش را ميدانستی تاب نداشتم ....

 امروز اما ...رضا دادم ...که از تو آمد و به تو برگشت ...که من مالکش نبودم ...من فقط آنقدر خوشبخت بودم که داشتنش را در کنار من بودنش را حس کردم ....و تو ميدانی خواستنم از سر عصيان با تو نبود

ذاتم بود ...ذات عشقم بود

 ميدانی که اين سه سال يواشکی چقدر دلتنگت ميشدم ...عکس رخت را چه جام ها که گرفتم به دست تا بی آنکه نگاهت کنم ببينم چون من عاشق بودم ...عاشق درد ديده ات بودم ميدانی .. امشب ميدانی ...امشب که وا داشتی مرا ادم بياورد خانه ات ...حالم را ميدانی ...و ميدانی انقدر بی تو رنج ديده بودم که اگر نميامدی جلو در آغوشم بکشی تمام مهمانی ات را ميگريستم ...

من دوستت داشتم و دارم ... ميدانی ...ميدانم ...اگر نميدانستی نميفرستادی پی ام ...عاشق بودی ..عشقم را خواستی اگر نه برم نميگرداندی ... تو خودت ميدانی ...چه قضاوتها که کردند مرا مخلوقاتت ..کافرم خواندند ...گفتند از تو قهر کرده ام مطرود شده ام ...تو اما امده بودی دنبالم ...تو برم گرداندی ...تو ميدانستی چه کشيدم چه کشيده بودم مگرنه خدا ....مگرنه ؟ ....

بنويس حوا ...

بنويس تشنه ايی.... تو تنها ميدانی چه شبها که يواشکی شعر های عاشقانه برايت ميخواندم ...چه شبها که وقتی ادم بر دردهايم مرحم ميگذاشت ميگفتم

:...آدم دردم ميايد از او بگو ...

دلم تنگت بود تو ميدانی ...ادم ميشنيد ... و امشب که ادم برم می گرداند به تو...چه خوش است در آغوش تو تا سحر خفتن ...چه خوش است درد اينهمه وقت را آرام دانه دانه در گوش تو گفتن...

 و بدان اگر من امشب دوباره خانم کوچولوی تو شدم آدم خالصانه خواسته بود برم گرداند ...می توانست برای خودش بخواهد ...می توانست خيلی کارها کند خيلی چيزها بخواهد...می توانست مرا در خانه خودش نگه دارد ...

تو را به خدايی ات قسم ...تو را به ميهمانهايت و مهمانی ات...تو را به تمام خوبی هايت ...تو را به عشق خود من قسم ....تو را جان حوا قسم آدم را ....تو عاشق تری ميدانم ...تو آخر خدای آدمی ...تو خالق آدمی ...خير خواستن و خوب کردن ذات توست ....

 دعای بنده در حق بنده خدايا فکر ميکنم قشنگ ترين آفريده ات باشد

 

نویسنده : حوا ، هوای بنده شدن در ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس